131
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 0:40
نمیدونم فرقِ سوفوکلِ توی عکس با مثلاً اون بطری خالی کنار آینه چیه. یا شباهتشون. یه مدته تو یه فضای کاملاً بیربطِ این شکلی دارم سیر میکنم. پذیرفتم ماجرای تکرارو. دیگه با سنِ نسبتاً قابل قبولی افتادم
132
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 0:40
روی دیوار یه سایهی اضافی میبینم. سایهی چیزی که خودش نیست.
133
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 0:40
پشت تلفن بهم گفته بود من آدما رو خسته میکنم. یه کلمهی درست دیگهای هم گذاشته بود کنارش و قطع کرده بود.
134
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 0:40
دو روزه برای هر تولهسگی پنترا میفرستم میگه مودم نیست الان.چجوری با بیقدرتی یا قدرت از دست رفتهتون کنار میاین پس؟
135
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 0:40
اون روز به مامان گفتم تو غذام سم بریزه. خندید. از دیشب تا حالا چهار بار از خواب بیدار شدم. یعنی چهار بار سعی کردم بخوابم و بیدار نشم. اون دیوثی که گفته خواستن توانستن است گه خورده اندازه هیکلش.
136
-
تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 0:40
من البته تلاش بیهودهای دارم میکنم باز. اینو اگه فلانی و فلانی و فلانی بهم نمیگن فقط به خاطر اینه که به تخم شریفشونم.اونبار استون میگفت خسته شدم از بس که جلوی هیچچیز و هیچکس واینمیستی. الان که دارم وایمیستم چی شده مگه؟ نه دیگه. چیزی هم نمیشه بعدا. بیا بنویسم برات که در بهترین حالت ممکن قراره چَک بخور...
128
-
تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 2:30
یه دنیای کثیف و بزرگتر دیگه فاصله هست بین من و بقیه. بقیه و بقیه. بقیه و من.
صد و هیفدهی که 118 شد.
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
میگه : توی آیینهای فراگیر تنها چیزی که اهمیت داره تجربهی حس مثبت و عاطفهست. حتی اگه اون آیین ذاتاً برای به جا آوردن عزا باشه اما نهایتا عاطفهی ما رو درگیر کرده با خودش و یه جور حس امیدُ توی ما زنده.
و همچنان غرق در سارو. ساروی مونو
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
امتحان هشت صبحِ فردا، شبمو خراب کرده. گرچه هیچ تلاشی نکردم اون آشغال 200 صفحهای رو بخونم ولی خراب کرده دیگه. امشب احساس مالکیت ندارم انگار. چون باید سه چهار ساعت دیگه پاشم برم دانشکده و برینم به برگه و برگردم و تا آخر هفته هر روز به چیز عظمی برم و هر شبشو خراب شده ببینم.
120 (نفس. درد.)
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
من دیوونهی اون خوابای کوتاهیام که دنیای قبل و بعدش باهم از زمین تا آسمون فرق داره. یعنی مثلاً وسط سفیدی خوابت میبره بلند که میشی از سیاهی سگِ دورت تا مرز سنگکوب کردن پیش میری. چون که زندگی هیجان میخواد. تا نفس کشیدنو سخت کنه و سرتو سنگین. تا یادت نره زندهای و هنوز باید بکشی با خودت یه سری چیزاشو..
121
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
من اصلا برای همین جامعهشناسی رو انتخاب کردم. چون که همیشه لَه لَه زدم برای نفرت از آدما. که تا یه حد قابل قبولی داره فراهمش میکنه برام.
2 2 1
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
نه انگار جدا باید برم عن بمالم به اون تیکهی فمینیستیِ تفکراتم. این چیزایی رو که دو سه شبه دارم از خستگی بالا میارمو بستهبندی کنم بفرستم برای مُند و دار و دستهش. یکی دوتا هم مخصوص آر جی اچشو بذارم کنار برای کسایی که نیازمندن. ساعت خواب یک ماه اخیرمو هم بنویسم بزنم رو پیشونیم که آدما برای جونشون هم که...
123
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
آدم یه وقتا میاد با لحن و ادبش طرف مقابلو تحت تاثیر قرار بده یهو یه چیزی میگه میرینه. بعد اگه با یارو رودربایستیای چیزی هم داشته باشه اشاره نمیکنه که ضایعتر نشه. خیلی حال خیاریه.
125
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
بوتون در اومده ولی. البته انتظار دیگهای هم نداشتم. این کسشعرای منتشرشدهتون هم اصلا عجیب نیست. و اصرارتون به کسمغز بودن و موندن. ولی خب انگار باید برم گه بمالم به اون تیکههای زندگیم که ارزش قائل شدم براتون و وقت و چیزای دیگه خرجِ اون مثلاً رفاقتای تماماً تُخمی کردم.
127
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 19:30
ولی هربار بازگشت روشن به پلسیبو است. ملولیتمو حل میکنه قشنگ. معلولیت نهها. ملولیت. ملولبودگی. کلمهی جدید؟ گهخوریِ صرف. باید سوم شخص میگفتم؟ ملولیتشو؟ که نفهمی روشنم؟ که فکر کنی یکی دیگه روشنه؟
104
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 5:24
نفرتی به اندازهی تمام وقتهایی که درد ما به هیچجایتان نبوده . باشد که دیگر تخممان هم نباشید.
105
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 5:24
تو چهاردیواری. از چهاردیواری. به چهاردیواری.
107
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 5:24
مامانم از ارتفاع میترسه. اگه یه جای بلند باشیم، هرکی نزدیک لبهها بشه دستشو میذاره رو قلبش و سخت نفس میکشه. من از خودم... آدما که خیلی بهم نزدیک میشن نفسم بند میاد.
109
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 5:24
من اگه از احتمال سرطان نَمیرم از استرسش قطعاً میمیرم. + و خب شاید این زندگی فقط یه مرگ کم داره.
110
-
تاریخ: 1397/10/12 ساعت: 5:24
من اونروز فکر کردم همه چی تموم شده و دارم واقعا میمیرم. تندتر از حالت عادی. رفتم دکتر گفت بیا دندون عقلتو بکش اون هیچی نیست. و هیچی. الان هم حس میکنم همه چی تموم شده و دارم میمیرم. بدون اون لکهی لعنتی.