ولی هربار بازگشت روشن به پلسیبو است. ملولیتمو حل میکنه قشنگ. معلولیت نهها. ملولیت. ملولبودگی. کلمهی جدید؟ گهخوریِ صرف. باید سوم شخص میگفتم؟ ملولیتشو؟ که نفهمی روشنم؟ که فکر کنی یکی دیگه روشنه؟ چه اهمیتی داره؟ ملولیتِ روشن ملولیتِ منه و من روشنم. یکی از معلمهای دبیرستان، روشنایی صدام میکرد. کور بود و مایهی پارگی. انقدر کور که هیچوقت ادامهی روشنو ندید که به روشناییش شک کنه. منم که لال. یه بار مثل آدم بهش نگفتم که "ببین گاو. کدوم خری فامیلیش روشناییه". نگفتم چون جالب بود در کل. هربار که میخوند اسممو، تصور میکردم میتونم نوربخش هالی، پذیراییای، اتاقخوابی جایی باشم. بهعلاوه اینکه موجب خنده میشد. سمیرا هربار سر حضور و غیاب، نفس عمیق میکشید که نخنده مثلا و هر بار دو سه نفر قبلِ منو که صدا میزد این پیشواز میرفت. همین شد که هیچوقت فرق متغیر مستقل و وابسته رو نفهمیدم. چون خندههاش خنده میاورد و اصلا ایناش هیچی. الان قشنگ رفتم وسط آمنه. نشستم ته کلاسِ ۳۰۳ بین مریم و سمیرا و با آب و تاب میخوام قدمت پونصد ساله بدم به خاطرههام. میخوام؟ نه دیگه. اومدم از بازگشتم به پلسیبو بنویسم، نه؟ زره. صرفا شافل کردم. شافلو میکنن؟ هرچی. صرفا شافلو کردم و اسپشال کِی پلی شد و حاجی بازگشت و ملولیت چه کسشعریه دیگه؟ بهتر از بیشعریه ولی. احسنت احسنت. سر آدم گرم میشه به چیدن کلمه/کسها کنار هم. قد همین چند خط یادم میره که وسط سیاهترین دورهی زندگیمم. بازم زر؟ تا الان نفهمیدی که هی همینه؟ هر سری صفت بَدَ رو بهاضافهی ترین چسبوندیم به یه حالی و دو هفته بعدش رفتیم گه خوردیم بابت این حرکت. یه دیقه وایسا. اینی که گفتی یعنی حالت الانمون بهترین ورژن موجوده؟ ضرورتاً نه. چون نگاه کن : پستی و بلندی. در چاه و بیرون از آن. اُو چه مودب. بیرون از چاه میتونه تو چاله هم باشه. خوشحال نشم پس؟ خوشحال نشو. چه اومده بهم این اشخاص مختلف. او، من، تو. یه کم دیگه ادامه بدم میشه آنها، ما، شما. ما رو شدم البته. ما رو میشن؟ خفه شو. خفه شو. خفه شو که آنها و شماش مونده فقط. اگه بذارن بمونه. اینم از این. دیگه شما بمونه برای خودتون. چون تو سیاهترین وضعم هم ذرهای دلم نخواسته شما باشم.
ولی هر بار بازگشت اصلیِ اون روشنِ سگ به نایس بودن است. نایس بودن با توله سگایی مثل شما
برچسب:
نویسنده: پرنیا حیدریان
تاريخ: سه
شنبه
30 بهمن
1397 ساعت: 19:30